العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
360
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
موقعى كه آنان از نزد محمّد بن حنفيه باز گشتند و نزد مختار آمدند مختار به ايشان گفت : چه خبر ! ؟ شما بوديد كه دچار فتنه و ترديد شده بوديد ؟ گفتند : ما براى يارى تو مأمورشدهايم . مختار گفت : من ابو اسحاق هستم . شيعيان را نزد من جمع كنيد . هنگامى كه شيعيان نزديك وى اجتماع نمودند گفت : اى گروه شيعيان ! چند نفرى دوست داشتند صدق اين مأموريتى را كه من آوردهام بدانند . لذا بسوى پيشواى هدايت و نجيب برگزيده و پسر مصطفى و مجتبى يعنى حضرت سجاد رفتند و آن بزرگوار به آنان فهمانيده كه من پشتيبان و فرستادهء آن حضرت ميباشم . زين العابدين شما را مأمور كرده كه تابع و مطيع من باشيد . سپس مختار آنان را براى اطاعت و خروج با خود ترغيب كرد و دستور داد : حاضرين اين موضوع را بغائبين برسانند . گروهى نزد مختار آمدند و گفتند : جمعيتى از اشراف كوفه با عبد اللَّه بن مطيع جمع شدهاند و در نظر دارند : با تو مقاتله نمايند . هنگامى كه ابراهيم بن اشتر نزد ما بيايد با خواست خدا بر دشمن ظفر خواهيم يافت . زيرا ابراهيم داراى اقرباء و عشيره است . مختار به آنان گفت : ابراهيم را ملاقات كنيد و به او بگوئيد : ما براى طلب خون امام حسين و اهل بيت او مجازشدهايم . وقتى اين موضوع را بابراهيم گفتند او گفت . من دعوت شما را ميپذيرم ، مشروط بر اينكه من امير شما باشم . گفتند : تو اين اهليت را دارى . ولى راهى براى اين موضوع نيست ، زيرا مختار از طرف زين العابدين : و نائب او يعنى محمّد بن حنفيه آمده است . مختار براى اين امر مجاز است ابراهيم جوابى نگفت و آنان مراجعت نمودند و جريان را براى مختار شرح دادند . مختار پس از سه روز گروهى از بزرگان ياران خود را خواست . عامر بن - شعبى ميگويد : من و پدرم نيز در ميان آن گروه بوديم . مختار در جلوى ما حركت كرد . او ما را هم چنان از خانههاى كوفه عبور ميداد و نميدانست به كجا ميرود